تبليغاتX
سیاهپوش
 

 اگرروزی هزار بار  این کلمات نورانی را  ،هم تکرار کنم

باز ذره ای از این همه گناه و نافرمانی که در محضرت مرتکب شده ام کم

نخواهد شد،مگر آنکه خدایا خودت اراده نمایی،

مگر آنکه تنها تو توبه مرا بپذیری.

خدوندا ببخش این بنده حقیرت را ،که تو بخشنده ترین بخشنده گانی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 20:57  توسط ali  | 

   

 

خدایا بسوی تو باز گشتم .با کولی باری از گناه

تو را به حق اوصاف زیبایت این بنده

معصیت کار را در پناه خود بپذیر.

و از سر تقصیراتم بگذر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:32  توسط ali  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:23  توسط ali  | 

مثه اینکه سرنوشت غیراز این چیزی واسه ما نداشت.

مثه اینکه پنجهای سرد و بی حس تقدیر  با تیشه یخیش

واژه جدایی رو ،رو صفحه زندگیمون حک کرده بود.

راهی نبود جز رفتن،تنها راه رفتن و رفتن بود.

توی این دو راهی ،توی این سردی بی کسی،نبود بودنش

هم دردی جداست.

خواسته  خدا بود ،خواست که ما دو تا از همدیگه جدا باشیم،

تا فقط اونو داشته باشیم.

فقط و فقط اونو داشته باشیم و تقدیر ما اینه

که تنها یاد اون باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:49  توسط ali  | 

 

 

 

 

به احترام اشک هایی

                                   که بر گونه هایم

                   خشک گردید

به احترام بغض هایی

                           که فرصت باریدن پیدا نکردند

و به احترام

             زیبا ترین هدیه خداوند ( عشق )

سکوتی می کنم

                         یه سنگینی فریاذ

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:44  توسط ali  | 

 

 

دل گیرم از این شهر سرد

این کوچهای بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریها

سوی چشامو می بره.........

عطره تره از پیرهنی٬که جا گذاشتی می پره

باید تورو پیدا کنم.........

باید تورو پیدا کنم..........

هر روز تنها تر نشی.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:41  توسط ali  | 

نیستی دارم میپوسم

نیستی دارم دق میکنم

پیرهنه یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم...................

....................چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.................اخه چرا؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط ali  | 

بد دردیه اینکه یکیو از عمق وجودت از اون ته تهاش بخوای

اما نتونی واسه خودت داشته باشیش

بد دردیه شبهارو با یاده کسی بخوابی که همیشه

پیشت بوده.

اما صبحش چشاتو وا کنیو ببینی که نیستش

بد دردیه نبودنه سنگه صبورت

نبودنه کسی که تمام زندگیته

ولی بدترین درد اینه که نفستو زندگیتو

سر هیچو پوچ از دست بدی.

خدایی خیلی سخته با خاطراتش زندگی کردن......

بد دردیه تحمل دوریت برام .بدون که همیشه یادتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:35  توسط ali  | 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط ali  | 

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:45  توسط ali  |